تبليغاتX
تنهایی

تنهایی

گاهی باید حقیقت را پذیرفت،در مورد خودت ،رفتارهایت و ناتوانیهایت.

اکنون من در حال گذر از پذیرش این واقعیتم .نمی دانم این دوره نیز کی به پایان می رسد .اصلا سالهاست

که در گذارم ،سالهاست که بدنبال ثباتم و سالهاست که فراموش کرده ام  وقت آن رسیده است که کوله پشتیم

را زمین بگذارم و کمی استراحت کنم.سالهاست که منتظر یک اتفاقم ،یک تغییر ،یک معجزه .اکنون می پذیرم

که هیچ معجزه ای در کار نیست که هرگز هیچ معجزه ای اتفاق نیفتاده است.

که اعتمادم را به خودم به توانایی هایم از دست داده ام.اصلا اعتقاد به اینکه می توانم اشتباه محض

بوده است..و هرگز هیچ توانایی تاثیر گذاری را حتی در خانواده خودم ،حتی روی تنها پسرم نداشته ام.

شاید پذیرش در حال حاضر تنها امید برای گذر باشد از این زندگی همیشه در گذار.

احساس می کنم کم کم تمام نقطه ضعفهای پنهان وجودم را به روشنی در برابر چشمانم می بینم.

خسته ام ، باید بنشینم و کمی فکر کنم.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:34  توسط پریا  | 

باید برای همیشه درگیری عقل و اجساس را در درونم خاموش کنم.گریزی نیست همیشه دست کم از زمانی 

که احساس می کنم تصمیم گیری با خودم بو ده است احساساتم را دنبال کرده ام و همیشه مشکلاتم را

پیچیده تر کرد ه ام.

آیا می توانم بار دیگر عقل را در درونم زنده و نیرومند ببینم؟

برادرم همیشه خیلی راحت مسئله را در یک جمله بیان میکند جمله ای ساده و روان و با این حال بیشترین

تاثیر را می گذارد.اینکه من باید برای همیشه تکلیفم را با این درگیری روشن کنم.یا دنبال احساساتم بروم

یا عقل  و البته عقل حکم می کند که من دنبال عقل بروم  و البته می خواهم که عاقلانه زندگی کنم.

گریزی نیست .نمی دانم چرا من تا این حد با عقل سر ستیز داشته ام بهرحال می خواهم تلاشم را 

بکنم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1:39  توسط پریا  | 

زمان ایستاده است بهار ه کم .

لبخند های تو و بابا ,مهربانیتان هرگز از یاد نمی رود .

اینجا جاییست که سکوت و سکوت تنها کلماتیست که راحت می توان بیان کرد .دردی که پایدا است

در اعماق وجودو نگریستن دائمی به عکسهای زیبایتان با چشمانی برای همیشه مه آلود.

دلم برایتان خیلی تنگ شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:54  توسط پریا  | 

حرفی برای گفتن ندارم .سکوت می کنم.دنبال واژ ه های تازه ای می گردم.دوست دارم در یک واژه همه ی آنچه

را که می خواهم بگویم.کاش لا اقل سر سوزنی استعداد شعر گفتن داشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 23:32  توسط پریا  | 

 

 

در من چه می گذرد،در حالیکه جهان در گذر است؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 21:7  توسط پریا  | 



looking at the black sky reminds me have been I lost in all this greatness?I should follow the traces of the little stars.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:9  توسط پریا  | 

Breathing and breathing again and again ,full of pain,without aim.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 1:9  توسط پریا  | 

به آسمان نگاه می کنم.منتظرم،منتظر برفی که نباید ببارد. برفی که همیشه باید می بارید و من

باید اولین نفری  می بودم که شادی و هیجان اولین برف را در چهره ی پسرم می دیدم.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 0:58  توسط پریا  | 

 

Coming back from school,I  pass infront of a school. I reduce speed and watch them.

, .the little boys are coming out of there,and there, out side. 

,their parents are waiting for them.little lovely boys how

innoncent they are.

For years my little son has been waited for school bus there near that school

in very cold days

And has stared to the end of the street with his little worried eyes.this is where I stared too for the school bus coming and  to see him getting off the bus ,some times happy ,sometimes sad.

This is where  you have opend the door for him and stare at his face to know how he feels.

This is where you  have lived only because of this little son,most of your recent years.

And this is where you can have a date ,a very great one with this little son but now he is

Teenage and still you should stare at him when he is walking away before your eyes .

This is where you realize that this is the time you should give up your the only reason for life .

The reason that  you are not able to give it up  and you are forced to deal with it.

This is where you  pass every day  but you can not stare well ,why all these

days are rainy .I can. not see the little boys coming out of there well.

But nobody knows we haven’t had  just  a sunny day these days.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 1:25  توسط پریا  | 

حرفی برای گفتن نیست و نه چیزی برای نوشتن .تنها می توان آن دورتر ها نشست و نظاره گر رمانی بود

که در حال نوشته شدن است.معلوم نیست که کی نویسنده آن را تمام می کند.شخصیت اصلی داستان

زنی است که..................

تنها روشن است که شخص نظار ه گر خیلی وقتها وسوسه می شود که دستی در داستان ببرد و با کمی

خلاقیت که اگر بشود آن را خلاقیت نامید  رمان را به دلخواه خود به پایان برساند.پایانی تراژیک که اشک

خوانندگان را در بیاورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 18:20  توسط پریا  | 

از پنجره ی کلاس به بیرون نگاه کردم .آن دورتر کوهها را سراسر برف سفیدی پوشانده بود.یکی از دانش آموزان

نوشته ی روی پانصد تومانی را برای دوستش می خواند:زندگی مثل شهد گلی ست که زنبور زمان آن را می نوشد.

کاش مسیر رسیدن به خانه طولانی تر می شد.دلم می خواهد این آهنگ را چند بار گوش دهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 21:49  توسط پریا  | 

گاهی احساس می کنی زمان در هم آمیخته ،گذشته ،حال و آینده .گویی هر سه را هم زمان با هم احساس

می کنی.دیگر خودت نیستی ،نه از گذشته برید ه ای و نه می دانی کجا ایستاده ای و در عین حال آینده انگار

به واقعیت پیوسته است.

نیازی به پیچیده نشان دادن زندگیت ،افکار و احساساتت نیست.واقعییت اینست که در گیر آشفتگی روانی

شد ه ای که ممکن است بتدریج از این هم حادتر شود.

برادرم گفت در طی زندگی به این نتیجه رسید ه است که اینقدر اعتماد بنفس دارد که با زندگی روبرو شود

و مطمئن است که دست کم مشکلی درونی پیچید ه ای ندارد که نتواند از عهد ه ی آن بر آید.

اما من به این نتیجه رسید ه ام که از عهد ه ی مشکلات در ونی خودم نیز بر نمی آیم و درست ان نقطه 

است که باید مشکل را بپذیری و تلاشی مذبوحانه را شروع کنی برای باز یافتن خودت.گم شده ای که

شاید هرگز پیدا نشود.

اما شاید تا زمانی که می توان نفس کشید .می توان امیدوار بود .نمی دانم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 15:9  توسط پریا  | 

 

Every time you think you need a change.most of your life you think you must change every thing,

your way of living.But you dont know when the time is for this change.

when the time comes ,you think sometimes whether this change is neccesary or not.Is it the real

time or not?Do you dare for this change or not?

gandi says;Be the change you want be in the world.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 17:15  توسط پریا  | 

مدتیست که بشدت به چند آهنگ کوردی علاقه پیدا کرده ام.نمی دانم چرا اینقدر دیر پیداشان

کرده ام.

باران به شیشه می کوبد.احساس سرما می کنم.

باران ،باران باران.

صدای گرم و پر احساس کانی تا اعماق وجودم نفوذ می کند و دلم را می لرزاند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 0:57  توسط پریا  | 

برگه ها و کتابها را از روی میز کنار می زنم تا جایی برای لپ تاب و چای باز کنم.همیشه برای تصحیح

برگه ها فرصت خواهد اما همیشه نمی توان دو ساعت آن هم شب هنگام در خانه ی خودت تنها باشی.

آهنگهای مورد علاقه را باز می کنم و در سکوت و آرامش خانه گوش می دهم.

تمام آهنگها را به آرامی فرو می دهم و چای می نوشم.

دلم برای سالین دور تنگ شده است که ساعتهای تنهایی جزو خوش ترین لحظات زندگیم بودند.همیشه

به خودم رجوع می کردم و به روح ساده ی خودم.

زمانی برای خندیدن ،برای گریه کردن .کسی نیست .می توانم به

آهنگ گوش دهم و لحظاتی را در درون خودم بچرخم .دلم برای خودم  تنگ شده ،باید برای این همه

سرگردانی گریه کنم .شاید مثل سرزمینی پاره پاره که هیچ راهی برای پیوستن دوبار ه اش نیست.

دلم می خواهد با خودم روبرو شوم .تنها و در خلوت خودم .

اینجا تنها جاییست که هیچ گریزی ندارد.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 21:55  توسط پریا  |