اکنون من در حال گذر از پذیرش این واقعیتم .نمی دانم این دوره نیز کی به پایان می رسد .اصلا سالهاست
که در گذارم ،سالهاست که بدنبال ثباتم و سالهاست که فراموش کرده ام وقت آن رسیده است که کوله پشتیم
را زمین بگذارم و کمی استراحت کنم.سالهاست که منتظر یک اتفاقم ،یک تغییر ،یک معجزه .اکنون می پذیرم
که هیچ معجزه ای در کار نیست که هرگز هیچ معجزه ای اتفاق نیفتاده است.
که اعتمادم را به خودم به توانایی هایم از دست داده ام.اصلا اعتقاد به اینکه می توانم اشتباه محض
بوده است..و هرگز هیچ توانایی تاثیر گذاری را حتی در خانواده خودم ،حتی روی تنها پسرم نداشته ام.
شاید پذیرش در حال حاضر تنها امید برای گذر باشد از این زندگی همیشه در گذار.
احساس می کنم کم کم تمام نقطه ضعفهای پنهان وجودم را به روشنی در برابر چشمانم می بینم.
خسته ام ، باید بنشینم و کمی فکر کنم.
